هشت ماه زندگی مشترک، به تمام عمرم می ارزید

شهید علی محمد یزدانی در سال ۱۳۳۶ به دنیا آمد. مدتی در روستا به مکتبخانه رفت و تحصیلات خود را تا پنجم دبستان ادامه داد. سال ۱۳۵۵ که انقلاب اسلامی مردم ایران هر روز به اوج خود نزدیک تر میشد توسط ژندارمری محل، دستگیر و به خدمت سربازی فرستاده شد. برای اینکه مجبور نباشد به دستور رژیم شاه مبنی بر مقابله و تیراندازی به مردم عمل کند چندبار از سربازی فرار کرد. هرطور بود خودش را از متن درگیری ها دور کرد تا به مردمش خیانت نکرده باشد و قبل از اینکه به روزهای پایانی عمر رژیم شاه برسد، سربازی اش تمام شد. پس از دوران سربازی به مشهد رفت و به کار تزئینات ساختمان مشغول شد و پس از مدت کوتاهی ازدواج کرد. ۲۲ مرداد سال ۱۳۶۰ ساعت ۹:۳۰ صبح که با موتور سیکلت به همراه دایی همسرش برای پرداخت اقساط خرید منزل می رفت در یکی از میدان های مشهد بر اثر اصابت رگبار گلوله تروریستهای وابسته به گروهک منافقین به شهادت رسید. پس از مدتی که این دو تروریست مزدور دستگیر شدند اعتراف کردند وی را فقط به دلیل اینکه شلوار سبز به پا داشت، شبیه آنچه نیروهای سپاه به تن می کردند، ترور کرده اند!

مرصاد؛حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید علی محمد یزدانی:

همسر شهید دَم در ورودی ایستاده بود منتظر ما. وارد منزل شدیم. تمام درو دیوارها خالی بود. همسر شهید گفت: «تازه بنایی مان تمام شده» عکس شهید را آورد و روی مبل گذاشت و خودش هم همان جا نشست و بسم الله گفت:

«سال ۱۳۳۶دنیا اومد. از من حدود هفت سال بزرگتر بود. پسر عمه مادرم بود. هردومون اهل روستای اسلام قلعه بودیم. پدرش کشاورز بود. هفت تا بچه بودن. از زمانی که من یادم میاد پسر آروم و سر به زیری بود. چون پدر من از دنیا رفته بود و خونه هامون بهم نزدیک بود کارهای مردونه خونه ما به دوشش بود. از طرفی مادر من هم کارهای خونه اون ها رو انجام میداد؛ آخه مادر علی محمد هم به رحمت خدا رفته بود. علی محمد تا پنجم دبستان بیشتر درس نخوند؛ رفت سر کار. کارهای تزئیناتی ساختمان انجام می داد مثل گچبری و... . برای کارش اومده بود مشهد و تنها زندگی می کرد. تو این مدت من از کار و فعالیتش اطلاعی نداشتم.

وقتی رفت سربازی شنیده بود که قراره برای من خواستگار بیاد. به داداشش گفته بود به دختر دایی بگو یک وقت طاهره خانوم رو عروس نکنه. وقتی اومدن اسلام قلعه رسما خواستگاری کردن و بعد از مدتی عقد کردیم. اون زمان من سیزده سالم بود.

خلاصه این که ما از همون اول باهم آشنا بودیم. من هیچ وقت فکر نمی کردم با علی محمد ازدواج کنم. راستش اصلا به ازدواج فکر نمی کردم؛ چون سن و سالم خیلی کم بود. یکسال بعد اومدیم مشهد برای زندگی. تو این یکسال خیلی کم میدیدمش. اکثر اوقات اون مشهد بود و من اسلام قلعه. وقتی رفتیم سر خونه زندگیمون هم زیاد باهم نبودیم. وقتی شوهرم شهید شد فقط هشت ماه از زندگی مشترکمون می گذشت. اون هشت ماه زندگی برای من به تمام عمرم می ارزید.

علی محمد هیچ وقت از کارهاش به من چیزی نمی گفت. من هم نمی پرسیدم. گاهی اوقات اوایل انقلاب من رو با خودش می برد راهپیمایی و گاهی هم مزار شهدا. اما بعد شهادتش یکی از اقوام گفت شهید رفت و آمدهایی هم به منزل آیت الله شیرازی داشته.

از لحاظ اخلاقی ایشون واقعا نمونه بود. فوق العاده صبور بود و مهربون. اوایل زندگی من اصلا بلد نبودم غذا درست کنم اما علی محمد حتی یک بار هم شکایت نکرد. بهم می خندید و میگفت:« ان شاءالله یاد می گیری.» واقعا شرمنده اش می شدم.

وقتی جنگ شروع شد بهم گفت: «اگه برم جبهه همون دفعه اول شهید میشم.» دنبال کارهاش بود که اعزام بشه.

تازه خونه خریده بودیم. صبح سریع آماده شد و همراه دایی من برای پرداخت قسط خونه رفتن. حدود ساعت سه بعدازظهر بود که اقوام یکی یکی اومدن خونه ما. تا اینکه یک نفرشون بهم گفت دایی ات زخمی شده. نمی خواستن مستقیم بگن؛ آخه چهار ماهه باردار بودم.

با دایی ام سوار موتور بودن. سر میدون اَلَندشت دو نفر از منافق ها به سمتشون شلیک می کنن. یک تیر به سر علی محمد می خوره و همون جا شهید میشه و دو تا تیر هم به دایی ام زدن.

نمیدونم منافق ها از شوهر من چی می خواستن. آخه علی محمد فعالیت خاصی نداشت و هر کاری هم که انجام می داد در راستای اهداف انقلاب و بیانات امام خمینی(ره) بود.

من از اول از منافق ها متنفر بودم. از وقتی که ترورها رو دیدم این تنفر بیشتر شد. کاش جواب بدن که آیا دنیا اینقدر ارزش داشت که بخاطرش این همه زندگی رو خراب کردن؟ به چه قیمتی دارن تو این دنیا زندگی میکنن و زنده اند؟ منافق ها زندگی نمی کنن فقط جسم بی روحشون رو تا قیامت یدک می کشن.»